|
يادش بخير بوي نمناك كتابهاي مدرسه، يادش بخير شبهايي كه كيف مدرسه را زير لحاف ميكردي و با خود ميخواباندي!
يادش بخير روزي كه مادر با شتابي در گامهايش دستان تو را گرفته بود و ميكشيدت در درازناي خياباني كه نخستين بارانهاي پاييزي خيسش كرده بودند و اين، پوشيدن چكمههاي قرمز را در روزهايي نزديك نويد ميداد. مادر تو را با گامهاي بلند و كشيده ميكشيد و باد پاييزي گوشههاي چادرش را چنان تكان ميداد كه ياد پرستوها ميافتادي. گاهي گامهايش را كوتاه ميكرد تا تو نفسي تازه كني و نگاهش در نگاهت گره بخورد نگاهي آميخته به «غرور و ترحم»! تو را ميبرد كه به مدرسه بسپارد. تا تو بماني و او برگردد. انگشتانت روي انگشتان زجر كشيدهاش سر خورد و «سقوط» سهمگين دستانت. نخستين دلشورهي بي او بودن در نگاهت موج ميزد. ميخواستي گريه كني،گريه هم كردي!
تو در آنسوي پنجره ماندي پشت نيمكت چوبي خط خطي شدهاي كه پر از خاطرههاي بغض گرفتهي سالهاي پيش بود، مقابلت تخته سياه و گچهاي خوش رنگي كه شايد كش رفتن چند تاي آنها اولين شيطنت تو را در روز اول مدرسه رقم ميزد و مادر ماند آنسوي پنجره، شايد هم رفت! نكند رفته و منتظر تو نمانده باشد، دويدي كنار پنجره. قدت به زور براي ديدن حياط كفاف ميكرد و ديدي نيست، رفته! دوباره بغض كردي، ميخواستي گريه كني و گريه هم كردي. رفته بود غذاي ظهرت را آماده كند. رفته بود حياط را جارو كند حياط به آن بزرگي با آن همه سنگ و آن همه عذاب كه هنوز از ياد تو نرفته است چه رسد به مادر كه تمام اندامش پر از غصه است. غصه آن روزها و غصه اين روزها. مادر هميشه اندوهگين است و اين دل تو را هنوز هم آتش ميزند.
حالا كه بزرگ شدهاي، مرد شدهاي، زن خانه شدهاي، حالا كه فهميدهاي روزهاي خوش زندگيت در همان روزهاي مدرسه ماند، كودك اول دبستانيت را نكوهش نكن اگر روز اول پاييز گريه كرد. آخر خودت هم «حالا» فهميدهاي!
ولي من خيليها را ديدهام كه هرچند حالا بزرگ شدهاند، مرد شدهاند، زن خانه شدهاند،همراه كودك اول دبستانيشان گريه كردهاند. تو يك وقت غصه نخوري بابت كيف و كفش فرزندت، بابت كتاب و دفترش، بابت مانتو شلوارش، بابت اينكه بيكاري، نداري! او را دلمشغول كيف و كفش نكن، بر دلش غصهي نان نقش مكن. خدا بزرگ است! خيلي ...
حالا در حياط مدرسه ايستادهاي روبروي فرزندت. حياط پر از هياهوست و تو چيزي نميشنوي. درچشمان هم خيره شدهايد احساس ميكني او گريهاش ميگيرد. آنوقت تو هم تا نوك دماغت ميسوزد و چشمانت پر ميشود از اشك. نه به خاطر فرزندت شايد. بخاطر آن روزها...
به چائي تلخي مهمانم ميشوي؟
تو كه پيش رويم نشستهاي
و برايم شعر اميد ميخواني!
چه ترد است حضورت.
پشت سرم را نگاه ميكنم
پر از توست
و تو اگر نبودي واي!!!
نزدیکتر به یکدیگریم از نگاه و چشم
و عشق
همین نماز بلند ناگزیر است
نه آن تردد
که جان را
پراکنده می پسندد
و تن را بالنده و استوار
رستگاری
اگر جز شکستن عادت است
هر دو جهان دوزخ باد. "یوسفعلی میرشکاک"
غیبتم برای همان چیزی بود که نیروهای شگفت انگیز بسیاری را مغلوب می کند. حالا شاید کمی فرصت باشد که دوستانم میهمان خانه ی دیجیتالی من باشند. منتظرتان هستم...

وقتي تو غصه داري
من داغ دارم انگار
عشوه كه ميكني تو
غرق نگاتم اي يار
وقتي كه خنده بر لب
از عشق ميسرايي
من از گل لبانت
پروانه چينم اي يار
چون قايقي سواري
بر پشت آبي آب
وقتي كه غرق خوابي
در چارچوب ديوار
قلب شكستهام را
دريا تصورش كن
در ژرفناي دريا
درّ گراني اي يار
...
يونس و هومن عزيز! از اينكه خطوط بالا را به ترانهاي قشنگ مبدل كرديد ممنونم.
"کیتارو" می نوازد
و نسیمی روح مردمانی را که از خیابان می گذرند
با خود به اتاق می آورد.
و اتاق کوچک من پر می شود از بدبختی
دلم برای این هفتاد میلیون می سوزد
و بیشتر به حال خودم.

"دست من وقت نوشتن، شكل اسم تو رو داره
وقت خوندن، صورت من خندههاتو كم مياره
عطر ياسي كه تو چيدي ناز صد باغو خريده
ماه كامل سر سفره گريههامو سركشيده
تو چه خوشرنگ و عزيزي مثل يك نت لب گيتار
مثل فكر شعر تازه، حدس يك گل پشت ديوار
اي تو دل كوك اي خوش آهنگ، تو شنيدنيتريني
من پر از هواي غربت، تو هواي سرزميني
زمهرير نارفيقان خواب آفتابي ميبينه
هجرت ما وسط آب، زورقي بيسرزمينه
..." گ
سلام
سال، دوباره عوض شد- بي آنكه چيزي در حيات ما تغيير كند- و جغرافياي محدود در بستهي رو به سرازيري ما فرصت لحظهاي پرواز را هم نميدهد.
شاه ماهي موسيقي اين جغرافياي كهنهي پوسيده تا چند قدمي من آمد اما آرزوي ديرينه و رويايي من، دوباره در من ماند. نميدانم چه كساني آنجا گردش آمده بودند. اما "ميدانم ميدانم ميدانم"
جاي من و شاهزاد آنجا سبز بود.
شهر را مه غريبي فرا گرفته است
ديگر خبري از سكوت نيست. سكوت شده كالاي ناياب تمام كوچهها و خيابانهاي اين شهر. عربدهي آزادانه و بيپرواي مستان، ناسزا، قمه، مرگ و اضطراب، خالي سكوت اين شهر را بيرحمانه پر كرده است. گدايان و ديوانگان كم مانده ديوارهاي خانهها را هم بسايند و ببرند و جاي نان بخورند.
و سيب زميني اين نماد نمادين اقتصاد با ما چه خواهد كرد؟
و ديگر تمام شد شبهايي كه در آرامش خرمالويي آن، عاشقانههايت را قدم بزني و تهي شوي از روزمرگي، از پليدي...
عدهاي اسير نان، عدهاي اسير نام.
و "نان" با خودكفايي رابطهي معكوس پيدا ميكند در اين شهر. و "نان" تمامي نيروهاي آدمي را "مغلوب" ميكند و "تنفس" اين هواي محبوس، قفس را در من فرو ميبرد و من پر ميشوم از تعفن زندان، نياز رهايي.
و نان با خودكفايي رابطهي معكوس پيدا ميكند در اين شهر.
...
كودكان درنقاشيهايشان درخت و سبزه و گل كم ميكشند، پروانه نميكشند، پروانه نميبينند كه بكشند. ماشين پليس ميكشند و مدادرنگيهاي قرمزشان زود تمام ميشود. و ما سپاس به جا ميآوريم از امنيت. امنيتي كه نميدانيم زير كدام سنگ اين شهر از فرط خستگي خوابش برده و يا شايد مرده.
و من از فرط غصه، تنهايي خويش را در آغوش ميكشم و آفتاب به من مينگرد از آن بالا، از پشت "ابرهاي تيرهي مسموم"
دوباره به من سر بزن
هر چند در همین کوچه های خلوت بی صدا ی پر از
بوی آجرهای کاهگلی
که امتدادشان می رسد به همان تازگی

صدای سوت می آید
صدای سوت می آید
و اندر گوشهایم میکشد زوزه صدای تیر
و آن فریاد خشم آلود فرمانده.
صدای سوت می آید
و برپای سحرگاهانِ خیلی زود
رژه
و فریاد دهل در زیر پای چپ
و وزن سهمگین اسلحه بر دوش
صدای پایمان در گوش
و گاه از خستگی بی هوش
و گاهی در رژه با یاد او مدهوش.
و کار روزمره
زندگی مانند ماشین
و شبها هم
نگهبان خطوط خاردار مرز جغرافی
و آن دلتنگی معصوم در غربت.
به یادم هست فرمانده
از همین امروز ما می گفت گاهی
ازین اندوه
ازشب
از سیاهی
از روزهای فارغ از سوت سحرگاهی
فارغ از برپا.
حالا نه سوتی هست
نه برپایی
نه طبلی زیر پای چپ
نه فرمانده نه توهینش
نه نطق زهر آگینش.
فقط من هستم و
شهری پر از دیوانه های زشت زنجیری.
صدای بوق می آید
و بوی دود می آید
و بوی خون.
نه تیماری
و نه یاری*
مرا هم کرد دیوانه
"چنین آشفته بازاری"
دلم تنگ است
دلم تنگ است فرمانده...
*یاری:کمک

آیا در سکوت کاغذپاره هایم
تلختر از آنم که انسان
- این واژه ی رها- را
به ستوه درآورم
دو رو تر از آنم
که حتی در سکوتم سیاستی نهان باشد
خودخواهتر از آنم که حتی
خودخواهی را هم برای خودم بخواهم ؟
من انسانم ای هم کیش
سرشار از احساس
نهایت آرزویم
مرگ جغرافیاست
و پرنده شدن انسان.
باسطوری که پیش روی توست
مهربان باش.
همسایه من انسان است
و انسان در چارسوی ما مسکن دارد
خوب یا بد
آنچه از آن به تلخی یاد می کنی
طعم پیرامون من است
نه من
-شیرین بنگری شیرینم می بینی-
اینجا برای من
خلوتگاهی است برای آرامش
و تو به اراده ی خویش
این سطور می خوانی
اگر می توانی آرامم کن!
...
ولی هرچه هست
به خوشایند تو ای دوست
از این پس
شیرین می نویسم
به شیرینی رویا
خواب
سراب...