تبليغاتX
پنجره ای به خیابان
جمعه دوازدهم بهمن 1386
میان ما فاصله ای نیست

نزدیکتر به یکدیگریم از نگاه و چشم

و عشق

همین نماز بلند ناگزیر است

نه آن تردد

 که جان را

 پراکنده می پسندد

و تن را بالنده و استوار

رستگاری

 اگر جز شکستن عادت است

هر دو جهان دوزخ باد.               "یوسفعلی میرشکاک"

 

غیبتم برای همان چیزی بود که  نیروهای شگفت انگیز بسیاری را مغلوب می کند. حالا شاید کمی فرصت باشد که دوستانم میهمان خانه ی دیجیتالی من باشند. منتظرتان هستم...  

 

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 21:14 | | لینک به این مطلب
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
 

وقتي تو غصه داري

من داغ دارم انگار

عشوه كه مي‌كني تو

غرق نگاتم اي يار

وقتي كه خنده بر لب

از عشق مي‌سرايي

من از گل لبانت

پروانه چينم اي يار

چون قايقي سواري

بر پشت آبي آب

وقتي كه غرق خوابي

در چارچوب ديوار

قلب شكسته‌ام را

دريا تصورش كن

در ژرفناي دريا

درّ گراني اي يار

...

يونس و هومن عزيز!‌ از اينكه خطوط بالا را به ترانه‌اي قشنگ مبدل كرديد ممنونم.

 

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 21:42 | | لینک به این مطلب
جمعه پانزدهم تیر 1386
پنجره باز است.

 "کیتارو" می نوازد

و نسیمی روح مردمانی را که از خیابان می گذرند

 با خود به اتاق می آورد.

 و اتاق کوچک من پر می شود از بدبختی

دلم برای این هفتاد میلیون می سوزد

و بیشتر به حال خودم.

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 17:9 | | لینک به این مطلب
دوشنبه ششم فروردین 1386

 

 Googoosh

"دست من وقت نوشتن، شكل اسم تو رو داره

وقت خوندن، صورت من خنده‌هاتو كم مياره

عطر ياسي كه تو چيدي ناز صد باغو خريده

ماه كامل سر سفره گريه‌هامو سركشيده

تو چه خوشرنگ و عزيزي مثل يك نت لب گيتار

مثل فكر شعر تازه، حدس يك گل پشت ديوار

اي تو دل كوك اي خوش آهنگ، تو شنيدني‌تريني

من پر از هواي غربت، تو هواي سرزميني

زمهرير نارفيقان خواب آفتابي مي‌بينه

هجرت ما وسط آب، زورقي بي‌سرزمينه

..."                                           گ

 

سلام

سال، دوباره عوض شد- بي آنكه چيزي در حيات ما تغيير كند- و جغرافياي محدود در بسته‌ي رو به سرازيري ما فرصت لحظه‌اي پرواز را هم نمي‌دهد.

شاه ماهي موسيقي‌ اين جغرافياي كهنه‌ي پوسيده تا چند قدمي من آمد اما آرزوي ديرينه‌ و رويايي من، دوباره در من ماند. نمي‌دانم چه كساني آنجا گردش آمده‌ بودند. اما "مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم"

جاي من و شاهزاد آنجا سبز بود.

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 15:9 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

شهر را مه غريبي فرا گرفته است

ديگر خبري از سكوت نيست. سكوت شده كالاي ناياب تمام كوچه‌ها و خيابانهاي اين شهر. عربده‌ي آزادانه و بي‌پرواي مستان، ناسزا، قمه، مرگ و اضطراب، خالي سكوت اين شهر را بيرحمانه پر كرده است.  گدايان و ديوانگان كم مانده ديوارهاي خانه‌ها را هم بسايند و ببرند و جاي نان بخورند.

و سيب زميني اين نماد نمادين اقتصاد با ما چه خواهد كرد؟

و ديگر تمام شد شبهايي كه در آرامش خرمالويي آن، عاشقانه‌هايت را قدم بزني و تهي شوي از روزمرگي، از پليدي...

عده‌اي اسير نان، عده‌اي اسير نام.

و "نان" با خودكفايي رابطه‌ي معكوس پيدا مي‌كند در اين شهر. و "نان" تمامي نيروهاي آدمي را "مغلوب" مي‌كند و "تنفس" اين هواي محبوس، قفس را در من فرو مي‌برد و من پر مي‌شوم از تعفن زندان، نياز رهايي.

و نان با خودكفايي رابطه‌ي معكوس پيدا مي‌كند در اين شهر.

...

كودكان درنقاشيهايشان درخت و سبزه و گل كم ميكشند، پروانه نمي‌كشند، پروانه نمي‌بينند كه بكشند. ماشين پليس مي‌كشند و مدادرنگيهاي قرمزشان زود تمام مي‌شود. و ما سپاس به جا مي‌آوريم از امنيت. امنيتي كه نمي‌دانيم زير كدام سنگ اين شهر از فرط خستگي خوابش برده و يا شايد مرده.

و من از فرط غصه، تنهايي خويش را در آغوش مي‌كشم و آفتاب به من مي‌نگرد از آن بالا، از پشت "ابرهاي تيره‌ي مسموم"

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 15:27 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هشتم آذر 1385
هر بار که از کوچه های خلوت خیالم میگذری تازه میشوم

دوباره به من سر بزن

هر چند در همین کوچه های خلوت بی صدا ی پر از

                                                                    بوی آجرهای کاهگلی

که امتدادشان می رسد به همان تازگی

 

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 7:37 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم مرداد 1385

 

صدای سوت می آید

صدای سوت می آید

و اندر گوشهایم میکشد زوزه صدای تیر

و آن فریاد خشم آلود فرمانده.

صدای سوت می آید

و برپای سحرگاهانِ خیلی زود

رژه

و فریاد دهل در زیر پای چپ

و وزن سهمگین اسلحه بر دوش

صدای پایمان در گوش

و گاه از خستگی بی هوش

و گاهی در رژه با یاد او مدهوش.

و کار روزمره

زندگی مانند ماشین

و شبها هم

نگهبان خطوط خاردار مرز جغرافی

و آن دلتنگی معصوم در غربت.

به یادم هست فرمانده

از همین امروز ما می گفت گاهی

ازین اندوه

ازشب

از سیاهی

از روزهای فارغ از سوت سحرگاهی

فارغ از برپا.

حالا نه سوتی هست

نه برپایی

نه طبلی زیر پای چپ

نه فرمانده نه توهینش

نه نطق زهر آگینش.

فقط من هستم و

شهری پر از دیوانه های زشت زنجیری.

صدای بوق می آید

و بوی دود می آید

و بوی خون.

نه تیماری

و نه یاری*

مرا هم کرد دیوانه

"چنین آشفته بازاری"

دلم تنگ است

دلم تنگ است فرمانده...

 

*یاری:کمک

 

 

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 11:49 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوازدهم تیر 1385
 

 

آیا در سکوت کاغذپاره هایم

تلختر از آنم که انسان

- این واژه ی رها- را

به ستوه درآورم

دو رو تر از آنم

که حتی در سکوتم سیاستی نهان باشد

خودخواهتر از آنم که حتی

خودخواهی را هم برای خودم بخواهم ؟

من انسانم ای هم کیش

سرشار از احساس

نهایت آرزویم

مرگ جغرافیاست

و پرنده شدن انسان.

باسطوری که پیش روی توست

مهربان باش.

همسایه من انسان است

و انسان در چارسوی ما مسکن دارد

خوب یا بد

آنچه از آن به تلخی یاد می کنی

طعم پیرامون من است

نه من

-شیرین بنگری        شیرینم می بینی-

 

اینجا برای من 

خلوتگاهی است برای آرامش

و تو به اراده ی خویش

این سطور  می خوانی

اگر می توانی آرامم کن!

 ...

ولی هرچه هست

به خوشایند تو ای دوست

از این پس

شیرین می نویسم

به شیرینی رویا

خواب

سراب...

 

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 21:38 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم تیر 1385
سلام همسایه

یادت هست

                   روزی در شعرهایت

                   نعش خود به دوش می کشیدی

                   آنروز زنده بودی

حالا...

         نیستی...

 

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 20:1 | | لینک به این مطلب
جمعه دوازدهم خرداد 1385

سردار تلخي

آقاي منت

خداي كمبودهاي پنهاني!

 

نردبامها و پلها نيز به تلخي آلوده شدند

و هيچ حادثه‌اي نتوانست

نيروي  عظيم و البته چندش آور تو را

معدوم كند

                                    نه ريختن پل و نه شكستن بردبام

و يقين هيچ حادثه‌اي ديگر نمي‌تواند تو را

به شنيدن حرفهاي دلم وابدارد

 

فراموش كرده‌اي

فراموش كرده‌اي كه معصوم نيستي

و آنقدر سنگ شده‌اي

كه هيچ تيشه‌اي نمي‌تواند

                                    در دلت نقبي زد

و فراموش كرده‌اي كه هر نردبامي

                                    روزي خواهد شكست

هر پلي روزي فرو خواهد ريخت

و هر برده‌اي روزي عصيان خواهد كرد

 

نگذار دلها از تو تهي شوند سردار!

اصلاً آيا از خود پرسيده‌اي

كه تاكنون در دلها بوده‌اي

يا در دستها و مغزها؟

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 8:30 | | لینک به این مطلب