سردار تلخي
آقاي منت
خداي كمبودهاي پنهاني!
نردبامها و پلها نيز به تلخي آلوده شدند
و هيچ حادثهاي نتوانست
نيروي عظيم و البته چندش آور تو را
معدوم كند
نه ريختن پل و نه شكستن بردبام
و يقين هيچ حادثهاي ديگر نميتواند تو را
به شنيدن حرفهاي دلم وابدارد
فراموش كردهاي
فراموش كردهاي كه معصوم نيستي
و آنقدر سنگ شدهاي
كه هيچ تيشهاي نميتواند
در دلت نقبي زد
و فراموش كردهاي كه هر نردبامي
روزي خواهد شكست
هر پلي روزي فرو خواهد ريخت
و هر بردهاي روزي عصيان خواهد كرد
نگذار دلها از تو تهي شوند سردار!
اصلاً آيا از خود پرسيدهاي
كه تاكنون در دلها بودهاي
يا در دستها و مغزها؟
دلم
در تاريكي شبهاي بيترانهام
گم شد.
دلي
ترانهاي
بهانهاي
كمكي!
براي خاطر خدا
با من باش
مثل خاطرهي گذشته.
با توام
با تو كه همينجا كنارم نشستهاي
و ياد باران يادت رفته است
با توام
با تو كه بزرگ شدهاي
مثل خر بزرگ شدهاي
با من باش
با من كه نه قصه عاشقانهاي دارم
نه طبع شاعرانهاي.
با توام
با تو كه هيچ كس نمي شناسد ت
چون حتي خودم نميدانم كيستي
و حتي خدا نميداند
خدايي كه دوستش دارم
- مثل رفتن به ونيز به مصر به آنتاليا-
شايد آنگاه كه آمدي
خدا مدهوش بادهاي شيرين بود
و تو بيصدا و بيخدا
به زمين پا گذاشتي
و تو حاصل همان بادهي شيريني.
مثل آتشپارهاي كه از خورشيد ميجهد
تو تكهاي از شيطاني
شيطان فقط يكبار فرمان نبرد، فقط يكبار
و قرباني غرور خدا شد
خدايي كه دوستش دارم
- مثل انديشيدن به آزادي به عشق به نان-
و خداي پير كه حالا نمرهي گاو صندوق عدالتش را هم گم كرده است
ديگر تو را نخواهد يافت
تا تلخي آن بادهي شيرين را از تو باز ستاند.
خدايي كه دوستش دارم
- لايق خودش خدايياش مرامش-
نمي تواني به كسي بگويي
"دوستت دارم"
توهيچكس را دوست نداري
نمي تواني درمورد هيچكس فكر بد نكني
به همه مظنوني
چون با خودت چنيني
چشمانت خيلي وقت است تاريكند
يادشان رفته اشك چيست، چه بود
شايد چهل هزار دست براي بلند كردن تو
زير پاهايت له شوند
تاتو چهل ساله شوي
و بزرگ
بزرگ شدني رو به قعر
به حقارت
به زوال...
ببخشید
که به سوی پنجره تان داد زدم
ببخشید که به پنجره شما نگاه کردم
یادم رفته بود
پنجره تان ارزش دیدن ندارد
فراموش کرده بودم سنگ شدنتان را
کاش
کمی هم سنگین بودید