تبليغاتX
پنجره ای به خیابان -
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

شهر را مه غريبي فرا گرفته است

ديگر خبري از سكوت نيست. سكوت شده كالاي ناياب تمام كوچه‌ها و خيابانهاي اين شهر. عربده‌ي آزادانه و بي‌پرواي مستان، ناسزا، قمه، مرگ و اضطراب، خالي سكوت اين شهر را بيرحمانه پر كرده است.  گدايان و ديوانگان كم مانده ديوارهاي خانه‌ها را هم بسايند و ببرند و جاي نان بخورند.

و سيب زميني اين نماد نمادين اقتصاد با ما چه خواهد كرد؟

و ديگر تمام شد شبهايي كه در آرامش خرمالويي آن، عاشقانه‌هايت را قدم بزني و تهي شوي از روزمرگي، از پليدي...

عده‌اي اسير نان، عده‌اي اسير نام.

و "نان" با خودكفايي رابطه‌ي معكوس پيدا مي‌كند در اين شهر. و "نان" تمامي نيروهاي آدمي را "مغلوب" مي‌كند و "تنفس" اين هواي محبوس، قفس را در من فرو مي‌برد و من پر مي‌شوم از تعفن زندان، نياز رهايي.

و نان با خودكفايي رابطه‌ي معكوس پيدا مي‌كند در اين شهر.

...

كودكان درنقاشيهايشان درخت و سبزه و گل كم ميكشند، پروانه نمي‌كشند، پروانه نمي‌بينند كه بكشند. ماشين پليس مي‌كشند و مدادرنگيهاي قرمزشان زود تمام مي‌شود. و ما سپاس به جا مي‌آوريم از امنيت. امنيتي كه نمي‌دانيم زير كدام سنگ اين شهر از فرط خستگي خوابش برده و يا شايد مرده.

و من از فرط غصه، تنهايي خويش را در آغوش مي‌كشم و آفتاب به من مي‌نگرد از آن بالا، از پشت "ابرهاي تيره‌ي مسموم"

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 15:27 | | لینک به این مطلب