شهر را مه غريبي فرا گرفته است
ديگر خبري از سكوت نيست. سكوت شده كالاي ناياب تمام كوچهها و خيابانهاي اين شهر. عربدهي آزادانه و بيپرواي مستان، ناسزا، قمه، مرگ و اضطراب، خالي سكوت اين شهر را بيرحمانه پر كرده است. گدايان و ديوانگان كم مانده ديوارهاي خانهها را هم بسايند و ببرند و جاي نان بخورند.
و سيب زميني اين نماد نمادين اقتصاد با ما چه خواهد كرد؟
و ديگر تمام شد شبهايي كه در آرامش خرمالويي آن، عاشقانههايت را قدم بزني و تهي شوي از روزمرگي، از پليدي...
عدهاي اسير نان، عدهاي اسير نام.
و "نان" با خودكفايي رابطهي معكوس پيدا ميكند در اين شهر. و "نان" تمامي نيروهاي آدمي را "مغلوب" ميكند و "تنفس" اين هواي محبوس، قفس را در من فرو ميبرد و من پر ميشوم از تعفن زندان، نياز رهايي.
و نان با خودكفايي رابطهي معكوس پيدا ميكند در اين شهر.
...
كودكان درنقاشيهايشان درخت و سبزه و گل كم ميكشند، پروانه نميكشند، پروانه نميبينند كه بكشند. ماشين پليس ميكشند و مدادرنگيهاي قرمزشان زود تمام ميشود. و ما سپاس به جا ميآوريم از امنيت. امنيتي كه نميدانيم زير كدام سنگ اين شهر از فرط خستگي خوابش برده و يا شايد مرده.
و من از فرط غصه، تنهايي خويش را در آغوش ميكشم و آفتاب به من مينگرد از آن بالا، از پشت "ابرهاي تيرهي مسموم"
