تبليغاتX
پنجره ای به خیابان -
سه شنبه هفدهم مرداد 1385

 

صدای سوت می آید

صدای سوت می آید

و اندر گوشهایم میکشد زوزه صدای تیر

و آن فریاد خشم آلود فرمانده.

صدای سوت می آید

و برپای سحرگاهانِ خیلی زود

رژه

و فریاد دهل در زیر پای چپ

و وزن سهمگین اسلحه بر دوش

صدای پایمان در گوش

و گاه از خستگی بی هوش

و گاهی در رژه با یاد او مدهوش.

و کار روزمره

زندگی مانند ماشین

و شبها هم

نگهبان خطوط خاردار مرز جغرافی

و آن دلتنگی معصوم در غربت.

به یادم هست فرمانده

از همین امروز ما می گفت گاهی

ازین اندوه

ازشب

از سیاهی

از روزهای فارغ از سوت سحرگاهی

فارغ از برپا.

حالا نه سوتی هست

نه برپایی

نه طبلی زیر پای چپ

نه فرمانده نه توهینش

نه نطق زهر آگینش.

فقط من هستم و

شهری پر از دیوانه های زشت زنجیری.

صدای بوق می آید

و بوی دود می آید

و بوی خون.

نه تیماری

و نه یاری*

مرا هم کرد دیوانه

"چنین آشفته بازاری"

دلم تنگ است

دلم تنگ است فرمانده...

 

*یاری:کمک

 

 

نوشته شده توسط شهریار شکاری در 11:49 | | لینک به این مطلب